زمانی که میلیون ها نفر در شهر به هم رسیدند، شیوه جدیدی از زندگی را همه ما تجربه کردیم که نامش را جنبش سبز نهادیم. برای ما جنبش بود، چون از جنس اراده بود، از جنس انتخاب. سبز بود چون پیمان سبزی با هم بسته بودیم. نمادهایمان هنوز در جیبهای شلوارهایمان بود. بی هوا همراهمان بودند. کم کم دیگر نمی شد همراه نداشته باشیمشان. خیلی زود هم اتفاقاتی افتاد که همه می دانیم. اما بدترین آنها این بود که نمادهای سبزمان مخفی شد. آن را هم می دانیم چرا.
حضور غیرقابل پیش بینی ما به عنوان یک ملت همه را غافلگیر کرد. میرحسین موسوی، مهدی کروبی، محسن رضانی و منتصب کودتا همگی شگفت زده شدند. همه نیروهای سیاسی که چند ماه را به صورت شبانه روز درگیر زورآزمایی انتخاباتی بودند نیز چشمانشان گرد شده بود. همه نهادهای حکومتی دستپاچه شدند و حتی صدا و سیمای وابسته به جریان اقتدارگرا نمی توانست این حضور را نادیده بگیرد و دست کم یک شب همه واقعه را با کمی شیطنت پوشش داد. نیروی انتظامی فقط ناظر بود. شاید منتظر بود فرماندهانش به دلیل غافلگیر شدن دستور رسمی را صادر کنند. نیروهای نظامی و در راس آنها سپاه پاسداران نیز هیچ خودی نشان نداد در آن روز موعود. طبق معمول نیروهای خودسر، همان گروه های فشار سابق به صورت پراکنده این طرف و آن طرف در کوچه ها و جاهای خلوت همان کار همیشگی را می کردند.
آن روزها که ما حتی تعدادمان از روز انتخابات و پای صندوق های رای هم بیشمارتر شده بود، چه می توانستیم بکنیم و چه کردیم؟ یا شاید بهتر باشد صادقانه تر بپرسم: ما چه می توانستیم بکنیم که نکردیم؟ گمان می کنم این همه رخوت و امید شکننده ای که این روزها همه ما را در برگرفته و بعضی هایمان را هم ناامید کرده است با کوشش برای پاسخ به این سوال دوباره همان بذری می شود که می تواند دوباره ما را سبز کند.
پاسخ من به این سوال این است که ما اهداف و مطالباتمان را شفاف نکردیم. با همدیگر در این باره سخن نگفتیم. پرسش های همدیگر را جدی نگرفتیم. جلوی جو زدگی را نگرفتیم. به تندروها و آنهایی که همیشه «نق» زده اند بیش از حد میدان دادیم. برای گسترش آگاهی تلاش نکردیم و اصلاً آگاهی را چشم اسفندیار حکومت کودتا نمی دانستیم.
ما طبق تجربیات گذشته مان، وقتی شعارهای اولیه مان با راهپیمایی در خیابان محقق نشد، شعارهایمان را تغییر دادیم، مطالباتمان را بیشتر کردیم. ما برنامه نداشتیم. برنامه ریزی نکردیم. چون با هم گفت و گو نمی کردیم. بیشتر رهروانی نظاره گر بودیم و منتظر. به همین خاطر وقتی رهبران نمادین و همراهان سبزمان محصور شدند، نتوانستیم کاری کنیم.
ما حتی اتفاقاتی که در خیابان های شهرمان رخ می داد را از طریق کانال های تلویزیونی پی می گرفتیم. ناخودآگاه هم دنبال راه حل در همان تلویزیون ها بودیم. روزهای راهپیمایی تا آخرین لحظه ها پای صفحات اینترنتی می نشستیم تا از اوضاع با خبر شویم، بعد به صورت ناخودآگاه تا بعد از راهپیمایی هم همان جا می ماندیم و خبرها را می خواندیم.
بعد از مدتی هم این ابزارهای بالقوه آگاهی بخش، شدند محل نزاع و مشاجره و «نق» زدن های مالوف. شدند محل به خود مشغول شدن و از یاد بردن همان آرمان های نیمه شفاف. ابزارهای دست چندم ما هدفهای دست اولمان را قورت دادند و ما ماندیم و ابزارهایی بی خاصیت.
در یک جمله پاسخ من به همان پرسش بالا این است که ما خردمندانه عمل نکردیم.
من فکر می کنم، خردمندانه این است که تلاشی هر چقدر سخت برای یافتن هدفی قابل اجماع، با شمول حداکثری نسبی، ملموس و دست یافتنی که بتواند تعداد زیادی از کنشگران را حول آن منسجم کند، صورت گیرد. به گمان من همین که هدفی مورد اجماع نسبی قرار گیرد، خود به خود گروههایی در جهت آن فکر خواهند کرد. برنامه ریزی خواهند کرد، حتی اگر لازم باشد مذاکره خواهند کرد. در حالت کلی هر اتفاقی که لازم باشد خواهد افتاد. بخش مهمی از بی عملی این روزها از سردرگمی است و این سردرگمی ریشه در بی هدفی دارد. هدفی با مشخصاتی که گفتم.
هدف مورد نظر می تواند از جنس “حذف اصل/اصولی از قانون اساسی” یا “اجرای بدون تنازل قانون اساسی” باشد. هر چه به عنوان هدف برگزیده می شود البته باید قابل فهم برای اکثریت مردم باشد و صفحه های ضمیمه برای توضیح لازم نداشته باشد.





0 نظر:
ارسال یک نظر